چقدر این روزا که هوا ابری خوشحالم
انگار بهترن روزهای عمرم...
پاییز ...باران....ی چتر بسته

ر راه کنار ریل راه آهن که فقط خودت هستی و خودت .....
قدم میزنی تنها....گاهی میگی کاش دستی بود که گرماش تو دستت گرمت میکرد
اما میگی بعضی وقتا تنها بودن بهتر از با نامرد بودنه....
اصلا چه بهتر دستات تو قدم زدن خالی باشه....تا تو دسته کسی باشه که تا هر روز یک دست رو گرفته بوده
من تنها میرم....قدم میزنم...و با خودم میگم هی تو.....این لحظات زیبا کم پیش میاد زیاد ازش لذت ببر
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 0:34  توسط مریم
|
یادته ستاره..........
یادته ستاره اون روز رو پله های حیاط تنها نشسته بودم....و به ماهی های حوض کوچکمون نگاه می کردم حوصله ام سر رفته بود و مادر نمیدونم چرا دیر کزده بود
بابا هم تو اتاق خواب بود
یک دفعه در باز شد و من تو رو تو ی چعبه صورتی با روبان سفید دیدم
نزدیک بود از ذوق از پله ها بیوفتم
یادته ستاره از دست مامانم گرفتمتو از جعبه در آوردمتو ....محکم بغلت کردم ..اصلا حواسم نبود که مامانم با گونه های خیس داره به من و تو نگاه می کنه..
تو با اون موهای فرفری خرمایی با اون دوتا چشم درشت بهم نگاه می کردی
یادته ستاره.....تا شب از هم جدا نشدیم
شب که مامان نماز می خوند نمیدونم چرا همش گریه می کرد....یادته ستاره بابا نمیدونم چرا همش به مامان می گفت خدا بزرگه شاید درست شد....
یادته ستاره ...وقت خواب مامان مثل هرشب برام قصه می گفت ...قصه اش طولانی شده بود ..وسط قصه همش منو بغل می کرد و اشک میریخیت
من ترسیده بودم و تو رو محکم تر بغل می کردم
یادته هر سه تو آغوش هم بودیم تو اون وسط داشتی له میشدی و من بخاطر تو خودمو زودتر از آغوش مامان رها کردم

اما از فرداش همش میگفتم کاش تو له میشدی اما من از آغوشه مامانم جدا نمیشدم...
یادته ستاره صبح که بیدار شدم صبح که بیدار شدم خاله زهراو مینا و لیلا با خیلی های دیگه آمده بودند
با قیافه خابالو رفتم دنبال مامان....آخه لباسامو اون همیشه آماده می کرد..تو رو بغل کردم....مامان ...ماما.......امابابا هم نبود.
یادته ستاره ...خاله زهرا در حالی که اشک میریخت و لباس های محرمم رو تنم می کرد بهم گفت مامانت پر زد و رفت پیش خدا
اما مامان که بال نداشت چطوری رفت اون بالا بالاها
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 15:5  توسط مریم
|
این روزها خیلی فکر کردم...به گذشته به آینده....اما به ی نتیجه رسیدم
من در حال زندگی می کنم
پس باید به حال فکر کنم
غصه الان رو بخورم و از همین الانم لذت ببرم
گذشته که تموم شده
آینده هم هنوز نیومده
اما همین الانه که در جریانه

... امتحان کنید
برای من جواب داده...خیلی
برا شما هم جواب میده
اصلا بهش فکر کردید؟؟؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 0:56  توسط مریم
|
موضوع تقابل مرگ و زندگی
و مادرم
و مادرم خوابیده تر از همیشه روی تخت سرد ای سی یو و من از پنجره های بی روح به مادرم می نگریستم..
او که عشقم بود......و تمام امیدم چه آرام و بی صدا داشت من را تنها می گذاشت .....از همان کوچکی که پدر ناجوانمردانه بخاطرهوسش ما را رها کرد.....مادرم همه کس من شده بود همیشه برایم بهترین بود و هیچ احساس نیازی برای من باقی نگذاشت...
باز دکتر رسید........گفت زمانی برای تصمیم باقی نمونده زودتر جواب را بده......
کمی قدم زدم اشک هایم آرام آرام با دودلی من همنوایی می کردند
باز آن دو کودک را دیدم پرستار می گفت مادرشان در بخش سی سی یو با لب بیمارش دست و پنجه نرم می کند واگر زودتر پیوند نخورد...........و. از بخت روزگار قلب مادر من با او همخونی داشت.....
موهای شانه نزده و لباس های نشسته حاکی از این بود که که مادری مهربان نبوده که دستی به سر رویشان بکشد همسنه انها بودم یادم هست همیشه مادرم موهایم را می بافت و برای قصه مردی اسب سوار را میگفت لباسهایم همیشه تمیز بود...
دوباره از آن پنچره نگاه کردم.....مادر بعد از تو ........ولی نگاهش خواهشی داشت....
چرخی زدم....با خودم خواستم آخرین بار فکر کنم
مردی با اضطراب و ناراحتی همراه با همان دو دختر در مقابلم ظاهر شد
دخترک به زحمت ده ساله می نمود

بهم خیره شده بود.......حرفی نمی زد.....چشمانی سرشار از حرف............
خواهرش را تنگ در آغوش گرفت انگار می گفت من نمیتوانم با غم بی مادری بسازم و برای خواهرم مادری کنم...
با قلبی پر از درد و مجروح به طرف اتاق پزشک رفتم...............
ناگهان
همان شیشه همان سردی
اما حس کردم......مادرم خندید.....
+ نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 21:9  توسط مریم
|
سلام به تمام دوستان خوبم ببخشید مدتی نبودم..... از همه شما دوستان به جهت اینکه بودید و تنهام نزاشتید ممنونم
میام و به همتون سر میزنم باز....................شما هم ...........
از این به بعد هر بارداستان مینویسم از خودم دوستان دارم اگه لطف کنید انتقاد ها تون رو کنید ممنون میشوم.
سمتی از کتاب کیمیاگر نوشته پايولو کويلیو
جوانک شگفت زده گفت:بزرگترین دروغ جهان چیست؟؟؟
این است که در لحظه مشخصی از زندگیمان اختیارمان را بر زندگی از دست میدهیم و از آن پس سرنوشت بر زندگیمان فرمانروا میشود .این بزرگترین دروغ جهان است
+ نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 21:4  توسط مریم
|